
کجاست شانه ای که بی ترس از ملامتش سر بر آن گذارم و ببارم... من زود ازین دنیا سیر شده ام.ای مرگ دستم را بگیر و شانه هایت را امن گریه هایم کن. من اینجا سخت غریبم. نوشته شده توسط مسافر در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
قلبم درد می کند. ضعف شدیدی دارم. نمی توانم کاری بکنم. دست به کاری نمی رود. تمرکز ندارم. کاش می شد یک بار برای همیشه تصمیم می گرفتم برای مردن. اما حتی یک بار برای زندگی کردن هم تصمیمی نگرفتم. در خلایی هستم نه میان زندگی و نه میان مرگ. میان دو سیاهی، میان دو چیز تهی از حیات. نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
دوستی از پاییز و مهر نوشته است. بهانه ای شد تا من هم بنویسم ازین فصل عاشقانه های رنگارنگ. ازین مهر پر مهر.من مرد پاییز و زاده یکی از روزهای اول مهرم. بهار من پاییز و شروع من مهر است. نمی دانم چه داستانی است که هرسال پیش از زادروزم هربار آشفته میشوم گویا آماده انقلابی در خودم که مژده بهتر شدنم را میدهد بیشتر انسان شدن و کمتر بد بودن. من زاده مهرم،بهار من پاییز و شروع من مهر است خوشا اگر پایانم هم مهر باشد....
ادامه مطلب
این آخری ها خودش هم فهمیده است تمایل جنسی به او ندارم. از او اصرار که چنین است ولی از من همچنان انکار که چنین نیست....
ادامه مطلب