آرام بودم ولی مثل همیشه درونم جنگ بود و نفرت و خشم و حس انتقام(از کی؟). مثل همیشه نگاهم را به چیزهای اطراف مثل این بار نقاشی محو یک فیل یا ساعت دیجیتالی رو میز که رویش خاک کهنه ای نشسته بود و یا آباژور کوچک و بی قواره ای که نه نور درستی داشت و نه زیبایی و یا حتی به ساختمان های بیرون که به زحمت از لابلای کرکره ها دیده می شد دوخته بودم. هفته بعد دوباره وقت داریم. چقدر خسته کننده است. احساس می کنم کار طافت فرسایی کرده ام. وای چقدر خسته ام دلم می خواهد بخوابم.
پ.ن: مشاور چند باری که حرف می زدم به حرکات دستانم نگاه می کرد. حتما می خواسته بفهمه عصبی هستم یا نه.
پ.ن: خوب خیلی از آدم ها از دست هاشون استفاده می کنند موقع حرف زدن. یعنی چی الان؟؟
ما را در سایت مسافری از تاریکی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 2