پست آخر؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 23:30
اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «پست آخر» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. حتما به اینجا سر می زنم. به وبل...
غریبه
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 23:23
کجاست شانه ای که بی ترس از ملامتش سر بر آن گذارم و ببارم... من زود ازین دنیا سیر شده ام.ای مرگ دستم را بگیر و شانه هایت را امن گریه هایم کن. من اینجا سخت غریبم. نوشته شده توسط مسافر در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ |
پست آخر
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 23:23
دوستان خوبم من می خواستم تا زمانی اینجا بنویسم که ناشناس باشم. الان که دوستان خوبی پیدا کردم حرفای قابل گفتنم رو در قالب شعر و داستان می نویسم. اما حرفایی که گفتنی نیست رو می خوام ناشناس بگم چون مهم حرف ها هستند نه گوینده حرف. پس وبلاگ دیگری رو خواهم داشت و اونجا خواهم نوشت. حتما به اینجا سر می زنم.
بچگی
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 8:10
می گویند نباید در دنیا بچه ماند. می گویند بچگی در دنیا احمقانه است. شاید برای همین هم هست هنوز هم نمی توانم دروغ بگویم و هر تلاشم برای کمی سیاست مدارتر بودن خنده دار است. نمی دانم هنوز کودکم یا حماقت بچگی را با خود همراه دارم. کاش می شد یک بار برای همیشه بزرگ شوم. نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیست و...
ماسک
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 8:10
نمی دونم چه اصراری داریم برای ادامه زندگی مشترک وقتی یک نفر دیگه حرفی برای گفتن نداره. چرا دو نفر باید حتما حتما تا آخرین لحظه زندگیشون پیش هم باشن وقتی از بودن با هم لذت نمی برن. چرا نمی فهمیم ازدواج هم شبیه همه رابطه های دیگه است اگر عمرش به سر بیاد باید تمومش کنی. کدوم دیوانه ای واسه مشکلاتش با د
شب شعر
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 8:10
این روزها تنها چیزی که حالم را بهتر می کند شب شعری است هفتگی که هر بار در خانه یکی از دوستان برگزار می شود و پیشنهادش با من بود. بعد از چند سال که ذوقم خکشیده بود و جز هر از گاهی چیزی نمی نوشتم حال هفته ای چند شعر می نویسم. بیشتر غزل گاهی هم شعر نو. هرچند خیلی به شعرنو علاقه ای ندارم نه از بابت خود
تظاهر
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
دیشب داشتم در مورد اینکه واقعا افسرده ام یا تظاهر به آن دارم جستجو می کردم. جواب درستی پیدا نکردم. اما بیشتر نتایج می گفت تظاهر به افسردگی برای جلب توجه است. وحشتناک و نا امیدکننده بود. یعنی من دنبال جلب توجه ام؟ یعنی همه این حال من ادا است؟ دنبال جلب توجه ام؟ جلب توجه کی؟ خودم؟ خودم برای خودم مظلوم
بغضی که میکشد
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
دیگر نمی توانم گریه کنم. بارها خواسته ام اما فقط چشمانم خیس می شوند. اشکی جاری نمی شوند. می ترسم غمباد شود این بغض بی اندازه من نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
صحنه بی تکرار
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
به جایی تهی تر از پوچی رسیدم. نه می دانم می خواهم بمیرم نه می خواهم زنده بمانم. امید به هیچ چیز ندارم. همه چیز را به دست تقدیر سپرده ام. تمرین مرگ می کنم. شرم داشتم از تمرینش روبروی آینه. روبروی آینه می ایستم دیگر شرمی از آن ندارم. هر دو روی من آماده اند. تمرین مرگ برای به صحنه بردن این تمرین. فقط ا...
برای دوست
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
واژه ها خیلی وقت ها ناتوان از بیان احساس اند. گاهی فقط باید کنار دوست نشست و شانه به شانه او گریست. دوست خوبم به احترام تو شانه به شانه ات می گریم. برای همه دردها پنهان و آشکارت. نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
تاوان
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
چند روز بود که می خواستم بهت پیغام بدم و چیزی رو بهانه کنم برای پرسیدن حالت. میدونی پیدا کردن بهانه سخته. یک بار عید بود. یک بار روز زن. دیگه بهانه ای نداشتم. باز با عکست حرف می زدم عکست رو می بوسیدم. امروز ولی پیغام دادم و گفتم می خوام حالت رو بپرسم. گفتی که تازه از بام برگشتی. می خواستم بنویسم یاد
حالم خوب است
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
بعد از چند سال این شاید اولین بار است که حالم خوب است. حالم خوب است چون به خودم آمده ام. چشمانم را باز کرده ام و دیگر ضعیف نیستم. این خوب بودن را مدیون همراهی دوست خوبم هستم که همواره راهنمایی ام کرده است. دوست خوبم ممنون. نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
ترس
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
پیش مشاور رفتم. کاری که سالهای پیش باید می کردم. امیدوارم بتوانم جرات جدا شدن را پیدا کنم و یک بار برای همیشه از همه عذاب ها جدا شم. دیگه نمی تونم زندگی رو تحمل کنم. این چند روزه همه چی به نظر آرومه. بحث زیادی پیش نمیاد اما من از همیشه دورترم. هیچ وقت در همه این سالها این احساس رو نداشتم. حس نفرت دا
آغاز یک پایان
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
جو خوبی تو خونه وجود نداره. احساس می کنم داره تلاش می کنه مهربون باشه تا مثلا زندگی درست شه. اما خوب نمیشه. این رفتارها الان بیشتر منو آزار میده. از یک طرف داره با این قضیه در ظاهر کنار میاد و میگه که موافقه فقط زمان می خواد. خوب من با زمان دادن مشکل ندارم. ده سال با هم بودیم کمی بیشتر به جایی بر نم
درد
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
قلبم درد می کند. ضعف شدیدی دارم. نمی توانم کاری بکنم. دست به کاری نمی رود. تمرکز ندارم. کاش می شد یک بار برای همیشه تصمیم می گرفتم برای مردن. اما حتی یک بار برای زندگی کردن هم تصمیمی نگرفتم. در خلایی هستم نه میان زندگی و نه میان مرگ. میان دو سیاهی، میان دو چیز تهی از حیات. نوشته شده توسط مسافر در دو...
جلسه دوم
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:00
جلسه دوم مشاوره هم سپری شد. آرام بودم ولی مثل همیشه درونم جنگ بود و نفرت و خشم و حس انتقام(از کی؟). مثل همیشه نگاهم را به چیزهای اطراف مثل این بار نقاشی محو یک فیل یا ساعت دیجیتالی رو میز که رویش خاک کهنه ای نشسته بود و یا آباژور کوچک و بی قواره ای که نه نور درستی داشت و نه زیبایی و یا حتی به ساختما
سی سالگی او
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 17:28
چند روز دیگر زادروز آن او است. سی ساله می شود و من نگران یک حادثه ام. مبادا اتفاقی بیافتد.xa0
من ام و این تنهایی
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 4:00
دیشب دوباره دعوای شدیدی داشتیم. از روز قبلش البته شروع شده بود. از آنجا اشتباه کلامی من را به تمسخر گرفته بود و نزد دیگران به من خندید و من هم از خجالتش درآمدم چشم غره ای رفتم. بماند که طلب کار شده بود. دیشب دوباره شروع شد درگیری ها. طاقتم تاب است. برایش بلیط برگشت گرفتم تا برگردد ایران و من خلاص شو...
آیه اندوه
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 21:36
چند روز است بی وقفه "آیه اندوه" کیانا کیارس را گوش میدهم. حالم را خراب تر می کند اما نمی توانم گوش ندهم. با بغضی مرگ آور گوش میدهم. در سوگ پدر است. تاکنون شعری چنین زیبا در توصیف پدر نشنیده بودم. از سالها پیش مرا فقط با خدا یک عهد است. زودتر از پدر و مادرم بمیرم. خدایا همین یک عهد را بر عهد بمان.
آغوش مرگ
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 12:24
ای مرگ مرا صمیمانه در آغوش کش. مرا به جایگاه عدمم ببر. مرا به آسودگی بی خبری برسان. مرا از شر همه افکار و دردهای پنهان و پیدایم برهان. مرا طاقت تاب است.