میدونی پیدا کردن بهانه سخته. یک بار عید بود. یک بار روز زن. دیگه بهانه ای نداشتم. باز با عکست حرف می زدم عکست رو می بوسیدم. امروز ولی پیغام دادم و گفتم می خوام حالت رو بپرسم. گفتی که تازه از بام برگشتی. می خواستم بنویسم یادته اولین بار که رفتیم بام چی گفتی؟ یادته؟ گفتی این بار اول و آخر که با هم اومدیم بام. اون موقع فقط همکار بودیم هر چند هر دو می دونستیم تو دل همدیگه چه خبره. اما شرم نمی ذاشت. یادته کنار هم نشستیم تو اتوبوس تا ما رو ببره بالای بام. چون دیر بود و می خواستیم بریم بام با هم حرف بزنیم. یادته چقدر خندیدم. یادته گفتم تو عجیب ترین دختری هستی که دیدم یادته گفتم حس عجیبی دارم بهت؟ یادته؟ شاید هم نگفته بودم اینو. شاید فقط تو دلم گفته بودم. ولی یک چیزی رو حتما نگفته بودم. اینکه دلم می خواست همون جا به عنوان خوش بخت ترین آدم بمیرم. امروز گفتی بارون باریده و خیس شدی و من گفتم مزاحم نباشم سرما نخوری. تو گفتی پس فعلن.
هنوز منو نبخشیدی. شاید مرگ من باعث بشه فقط خوبی هام یادت بمونه و همه نبودن هام از یادت بره. شاید باعث شه ببخشی منو چون دیگه سهم کسی نیستم جز سهم خاک.
من تنهات گذاشتم نا خواسته. تاوان این بدی مرگ من و سهم خاک شدنه.
ما را در سایت مسافری از تاریکی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 7